سالهاست که میخواهم بنویسم اما نمیدانم چه بنویسمآیا از آدمها بنویسم یا از حیوانات وگیاهان و گلها،
از چه چیز آدمها بنویسم، از حماقتهایشان یا از توهمات و خودشیفتگی هایشان،از هنر و علمشان یا از احساسات ظریفشان،از ظلمها و جنایتهایشان بنویسم یا از انسانیت و رافتشان،از چی از کجا و چگونه بنویسمآیا از پریشانی ها و از غمها و غصه هایشان بنویسم یا از داستانهای غم انگیز و هولناکشان، و یا از شادی هایشان،از کدامین انسان بنویسم، از انسانی سرگشته و غریب و گمنام در هستییا انسانیکه سرمست و مدهوش و وحشی است،این هم
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:22
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرمدر اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم
غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرمسیاهی را در نگاه غمبار خود می بینمبه چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش،مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است،تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم بهخواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:22
من گل انارم که در باغ یخ زده ام، من به قهر زمستان دچار گشته اممن تیزآب آن شمشیرم که برفرق تاریکی خواهد نشست، دانی من کیم؟
من زمانی با گلها در نیمه شب به نجوا نشسته اممن ستاره های کویر را در دل خاموش صحرا به بزم خود خوانده اممن به شوق باران روزگاری پا برهنه در کوچه ها دویده ام،من آن کودک خسته ام که ناامید ازبزرگی به کنج آرام کودکی خزیده املحظه هایم سنگین است چون کوه، مرگ را به تازگی اش می ستایممن خسته ام از رنجهای بی اتمام زندگی و خسته تر،از شادی های اندکی که در میان انبوه غم رنگ باخته اندمن این
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:22
خفته بر ساحل شنزار نیستی حمام آفتاب می گیرم در اندیشۀ واهی چگونه بودن، نفسهای تنگم را می شمارم غروب را در چهرۀ آبی و سبز دریا می نگرم سیاهی را در نگاه غمبار خود می بینم به چشم خونبار می نگرم دستان کسی را که به قصد نجات خویش، مرا به اندرون باتلاق دنیا کشیده است، تقلا می کنم، و دیری نمی پاید که قصد رها شدنم به خواهش و التماس رهیدن مبدل می شود و من نیز چون خیل دیگران فدای خودکامگی برترین برترین ها می شوم ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 2:25
من گل انارم که در باغ یخ زده ام، من به قهر زمستان دچار گشته ام من تیزآب آن شمشیرم که برفرق تاریکی خواهد نشست، دانی من کیم؟ من زمانی با گلها در نیمه شب به نجوا نشسته ام من ستاره های کویر را در دل خاموش صحرا به بزم خود خوانده ام من به شوق باران روزگاری پا برهنه در کوچه ها دویده ام، من آن کودک خسته ام که ناامید ازبزرگی به کنج آرام کودکی خزیده ام لحظه هایم سنگین است چون کوه، مرگ را به تازگی اش می ستایم من خسته ام از رنجهای بی پایان زندگی و خسته تر، از شادی های
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 2:25